روزی روزگاری دختری در ایران زندگی می کرد که با جدیت درس نمی خواند. ( البته تعداد این نوع دختران در ایران واقعا ! کمه ) وی اصلا نمی دانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد .
ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 |
| |
|
ادامه مطلب ...
· حتما تو فیلم ها دیدین
دزده حین فرار پول پخش میکنه و ملت میریزن به برداشتن پول و دزده هم در میره - ملت هم صاحاب پول باد آورده میشن
این اتفاق پریروز تو رشت افتاد اما بعدش یه صحنه ای اتفاق افتاد که واقعا دیگه حسودی کارهای فرهنگ مدارانه کره ای ها و ژاپنی ها رو نکردم و کلی سرم به سقف خورد از این که ایرانی هستم
در دهکده ای کوچک مومنی زندگی می کردشبی در خواب دید فرشته ای به او می گوید بزودی بارانی می آید وسیل عظیمی همه جا را فرا می گیرد،ولی تو نمی میری.روز بعد باران گرفت وسیل مهیبی به سمت دهکده جاری شد دستور دادند همه دهکده را ترک کنند.کسی بازوی مرد را گرفت و گفت بیا برویم،مرد گفت قرار است فرشته ای برای نجات من بیاید من منتظر او می مانم.
همه رفتند، روز بعد باران شدیدتر شد، سد شکست و آب تا سقف خانه مرد بالا آمد.مرد بر بالای بام رفت. یکنفر با قایق به سراغ او آمد و گفت سد شکسته است بیا با هم برویم اگر بمانی بزودی غرق می شوی، او گفت من اینجا می مانم تا به شما ایمانم را ثابت کنم خدا به من وعده داده است من نمی میرم حتما فرشته ای برای نجاتم می فرستد.
پلیس برای نجات او هلیکوپتر فرستاد ولی هرچه کردند او راضی به رفتن نشد و گفت شما اشتباه می کنید و می خواهید ایمان مرا متزلزل کنید، فرشته ها راستگو هستند منتظر می مانم تا فرشته نجاتم بیاید.
سرانجام آب آنقدر بالا آمدکه مرد را با خود برد.........
در آن دنیا به او گفتند چون انسان مومنی بودی می توانی وارد بهشت شوی، اوگفت نه هرگز وارد این جا نمی شوم مالک این جا دروغگوست، او آبروی مرا برد حالا همه مردم به ایمان من می خندند من نمی خواهم به بهشت بروم به جهنم می روم چون شیطان به من قولی نداده بود.
به او گفتند خداوند بزرگ هرگز وعده اشتباه به کسی نمی دهد او سه بار برای نجات تو کسانی را فرستاد و تو به آنها اعتنا نکردی، همانها از طرف خدا مامور نجات تو بودند.
نشانه ها ممکن است آنگونه که انتظار دارید نباشد اما هستند.خدا به ساده ترین شکل ممکن تجلی می بخشدولی ما منتظر پدیده های خارق العاده ایم و معجزه ها ونعماتی که پیش روی ماست را نمی بینیم.اشکال در شناخت تو از خداوند بوده است.اگر او را خوب می شناختی نشانه های او را هم در می یافتی وهرگز به وعده هایش شک نمی کردی.
مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام مادرت را در آغوش بگیر.
هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو میدانم چه حالی داری چون در واقع نمی دانی.
گاهی اوقات به دست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس واقبال است.
در مورد موضوعی که درست متوجه نشدی قضاوت نکن.
راحتی وخوشبختی را با هم اشتباه نگیر.
شغلی را انتخاب کن که روحت را مانند حساب بانکی ات غنی سازد.
در روز تولدت درختی بکار.
هرگاه فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.
طوری زندگی کن که وقتی فرزندانت خوبی و بزرگواری دیدند به یاد تو بیفتند.
امروز شنبه مصادف بود با تاسوعای حسینی /با توجه به سنت هر ساله دراین روز عزیز در شهرستان قوچان مراسم نذری پزان از رونق بسیاری برخوردار است لذا همکاران آموزشگاه ابتدایی پسرانه شاهد شهید کریمی با توسل به حضرت ابوالفضل ع با ایجاد هیئتی از همکاران ودانش آموزان آموزشگاه به میزبانی عزاداران حسینی وپذیرایی از این عزیزان با شیرگرم وآش نذری پرداختند وثواب این مراسم را تقدیم کلیه همشهریان قوچانی نمودند. لذا بدین وسیله از کلیه عزیزانی که در این مراسم همت گماردند تشکر وقدر دانی می گردد .اجر این بزرگواران با حضرت سیدالشهدا ع
در پایان از زحمات آقایان :قاسم زاده -چیتگر -فلاح-محمدزاده-منصوری -فخرایی-توحیدی -قربانی-معین نژاد-جنگی وکلیه دانش آموزان شرکت کننده ممنون وسپاسگذاریم. التماس دعا
ادامه مطلب
ادامه مطلب ...خدایا
چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور،
تو رو که پشت همه موفقیت هایم پنهان شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی
خدایا
وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی
وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی
خدایا
تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ،
به نفس کشیدنم رنگ دادی
خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم
دادن هایت، ندادن هایت، گرفتن هایت
دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت...
دانش آموز از آموزگارش سوال کرد: عشق چیست؟
معلم: برای اینکه به این سوال پاسخ دهم باید به مزرعه گندم بروی و بزرگترین خوشه گندمی را که می بینی بچینی و برایم بیاوری ولی یک قانون را باید
ادامه مطلب ...روزی روزگاری دختری در ایران زندگی می کرد که با جدیت درس نمی خواند. ( البته تعداد این نوع دختران در ایران واقعا ! کمه ) وی اصلا نمی دانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد .
روزی ابوعلی سینا از جلوی آهنگری می گذشت. کودکی را دید که از آهنگر مقداری آتش می خواهد. آهنگر گفت: ظرفت را بگیر تا آتش در آن بریزم، ولی چون کودک ظرف نیاورده بود، بی درنگ خم شد و مقداری خاک از زمین برداشت و کف دست خود پهن کرد و گفت: بریز. ابن سینا از تیزهوشی او در شگفت ماند. جلو رفت و نام کودک را پرسید. پسرک گفت: نامم بهمنیار است و از خانواده ای زرتشتی هستم. ابن سینا او را به شاگردی خود پذیرفت و در تربیتش کوشید. بهمنیار اسلام پذیرفت و یکی از حکیمان و دانشمندان روزگار خود شد.