
چه غریبانه ایستاده ای پدر...
نگاهت خشک شد به در ...
نمیایند نایست ...
چندبار بگویم تا یادت بماند که دیگر فرزندانت پا در حیاط این خانه نمی گذارند
چقدر بگویم از در قهوه ای رنگ این باغ تو نمی یاند
تو هرجمعه کت مخمل خود را می پوشی ,عصای مهمانی ات را برمی داری می ایستی در جلوی جاده ی به ظاهر برای تو طولانی
.
.
.
.
تو هر روز می گویی فرش قرمز پهن کنید که اگر ...
فرش پهن کردیم ولی انقدر نیامدند تا سپید شد
مثل موهایی که تو سپید کردی برای اینکه ان ها تنها نباشند و حال خود تنهایی
علیرضا
یکشنبه 16 تیر 1392 ساعت 00:23