X
تبلیغات
زولا

انسانهای ثروتمند

یک روز سرد زمستان افسرده و غمگین کنار بخاری نشسته بودم.

به وسایل کهنه و قدیمی خانه نگاه می کردم و از اینکه توانایی مالی چندانی نداشتیم تا آنها را عوض کنیم از همه چیز دلخور و ناراحت بودم.

غرق در این افکار بودم که صدای زنگ تمام خانه را پرکرد،بی حوصله به سمت در رفتم و آن را باز کردم پشت در پسر و دختر بچه ای ایستاده بودند با لباسهای مندرس و صورتهایی رنگ پریده،پسرک با صدای لرزانی گفت به ما کمی غذا می دهید؟گرسنه ایم ....

فکر کردم با این اوضاع واحوال همین یک مورد را کم داشتم .خواستم در راببندم که چشمم به انگشتان پاهای آنها افتاد که از جلو دمپایی های پاره بیرون زده و از سرما سرخ شده بود.

بی اختیار کنار رفتم و به آنها گفتم بیایید تو ....

آنها را به آشپزخانه بردم دو فنجان برداشتم و چایی ریختم و با چند عدد بیسکوییت که داشتیم جلو آنها گذاشتم و کنار ایستادم تا خوردنشان تمام شود وبروند.

خیلی آهسته می خوردند، انگار بهترین غذای دنیا جلو آنها بود....

بالاخره خوردن تمام شد اما از جایشان تکان نخوردند، دختر مشتاقانه به فنجان و نعلبکی خیره شده بود منتظر ماندم.

اون نگاهش را از فنجون برداشت و به من نگاه کرد وگفت : خانم شما خیلی ثروتمندید؟ خنده ام گرفته بود....

اگر از حال همین نیم ساعت پیش من خبر داشت چنین سوالی نمی پرسید.گفتم چرا فکر کردی من ثروتمندم؟گفت آخه گلهای فنجون نعلبکی شما خیلی بهم میاد....

این جمله ساده چنان منو به فکر فرو برد که متوجه رفتن اون دو کودک نشدم وقتی به خود آمدم فقط جای پاهای آنها روی سرامیک ها به چشم می خورد.

به دور و برم با دقت نگاه کردم چقدر رنگ اجاق گاز و یخچال به هم می خورد، چقدر ظروف آشپزخانه کنار هم رنگ هایشان زیبابود، رنگ مبلها ،فرشها ،دیوارها بهم می آمد. داشتن تلویزیون،یک قفسه پراز کتاب،یک بخاری یک سقف بالای سرم و یک همسر مهربون که توی این هوای سرد بیرون از خانه مشغول کار بود. من چقدر ثروتمند بودم و نمی دانستم .خدایا منو ببخش که فراموش کرده بودم.